![]() |
![]() |
|
| من به جای ساعت نوار سیاهی به مچ خود بسته ام .چون من پیمان خود را با هر چه زمان است شکسته ام.. |
|
فریبم نده به مهربانیات که من فریب خوردهی هوای بوسههای تو هستم! فریب خوردهی لحظههایی که تنها در خاطراتت زندگی میکنم... و من این هستم فریب خوردهی مهربانیات!!!
|
|
+ به این قلم در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:55 توسط مری |
|
|
سکانس آخر امسال شهر دلگیر است کدام بهار؟کدام جوانی؟دلم پیر است سکانس آخر امسال بوی مرگ می آید دوباره طالع ما سال نحس می زاید هنوز قصه همان ((سین)) های تکراریست سماق و سنجد و سمنو... زندگی هنوز جاریست؟ دوباره ماهی قرمز دوباره سبزه نو و حس نوستالوژیکی که عید شد دوباره ...بدو بدو که بازهم تو از زندگی عقب ماندی نه مرده ای و نه زنده،تو بی سبب ماندی بهار می رسد و باز هم تو در خوابی سکانس رفتن تو،کابوس...گریه...بی تابی ** سکانس آخر امسال...کات/خسته ام نمی فهمی؟ منی که هیچ نداشتم از این جهان سهمی همیشه سهم من از هفت سین تو غم بود نه عین بود و نه شین و نه قاف ـ ماتم بود تمام سال به سرم تو می شدی آوار تمام لحظه لحظه این سال نکبت بار بدم می آید از تهران و سال تحویلش از این هوای گرفته فضای دلگیرش بدم می آید از این رسم های تکراری شبیه دوربین مخفی،همه سر کاری ** هنوز فصل آخر این فیلم لعنتی مانده رسیده ام به ته خط ولی یکی مانده که باز هم با دل من نردِ عشق می بازد تمام ناتمام مرا او دوباره می سازد؟ ...تمام من ولی امسال هم به یغما رفت دوباره این دل کولی من سر زا رفت و سال بعد در اکران من تو را مردند تمام تکه های مرا عاشقان تو بردند ** بهار سال هزار و سیصدو ... بعدآ و من که مرده ام انگارنبوده ام اصلآ
|
|
+ به این قلم در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 13:55 توسط مری |
|
|
دهان که باز می کنم، بغض می کنی! نکند رج به رج بخوانم کابوس دیشب ها وپری شب ها را. سیب می چینی برایم تا رهایم کنند -"نمی کنند"- روی رگبار ثانیه ها تابم می دهی تا بگویم خوبم ! لبخند می زنم ، -"نیستم"- تنها تاب مبخورم کودکانه بالا می روم ، پائینمی آیم ! بالا پائین، بالا... اما فراموشم نمی شود کابوس دیشب ها و پری شب ها آغوش باز می کنی برایم می روم پرواز می کنم دوقدم مانده به تو... سیب رها می شود قامتت محو نگاهت بیرنگ دستانت ... جیغ می کشم ، نه ! رهایم نمی کند کابوس رفتنت.
|
|
+ به این قلم در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 13:45 توسط مری |
|
|
دردواره ها دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم
درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان- مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم درد می کند
|
|
+ به این قلم در
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 12:31 توسط مری |
|
|
باران هنوز هم می بارد از سر ِ ناچاری نیست که می بارد برای تست که می بارد در متن ِ تمام ِ شعر هایی که نگفتم در پشت ِ نقاشی هایی که نکشیدم در حسرت ِ همان حرف هایی که نشنیدم . . و با من دلتنگی ِ پرواز است وقتی می دانم شبی شبانه هایم را گم خواهم کرد وقتی می دانی فقط خاطره ای می ماند پس دلواپس نباش برای لحظه هایی که نخواهیم دید رقص هایی که نخواهیم کرد و بوسه هایی که نخواهیم داشت ما مجبوریم به رعایت ِ خویشتن همان توجیه ِ پوسیده - . . و شکنجه همین است فرار از جمله هایی که دوست داریم ترس از اتفاق هایی که آرزو داریم حال که آئینه هم هر روز پیر تر می شود
|
|
+ به این قلم در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 23:9 توسط مری |
|
|
شرط میبندم چند شب دیگردستمال کثیفی روی میز شب است و تو بالا پایینمیری که:هنوز دکتر ازاین سرنگها عقب است هنوز قطره قطره از سرم،درد به مرد می ریزد وشرط می بندم یک علامت بی ربط، سخت مضطرب است؟! گفت و گوی مرگ ومرد،تو دل می کنی یا من؟! شرط می بندم درست عقربه بر صفر،صفر نیمه شب است درین قمار به چاه درد خود گذاشت و رفت هر کس که گفت با من خسته برادر است فریادد می زند پسرک که نه بازی تمام نیست و جنازه لبخند میز ند که نه آخرین قمار من و دست آخر است شروع درد همین جاست........!نه!نه!پایین تر..... شرط می بندم تمام گریه تاریخ از همین عصب است؟! چرا نمیرسد که بمیرد هر آنچه می دود و.........! گرچه زیر دوش فاصله تیغ و درد یک وجب است اهای دخترک وقتی تو نیستی دنیا کمی تنگ می شود شرط می بندم این تنها دلیل رفتن مرد شاعر است گفتی زندگی کن و خوش باش و................ دم مزن شرط می بندم برای کلاغ این حرفها از زندگی بدتر است گفتند عاشقی وعاشفی! عاشقی من...!آه بگذریم!!!!!! چون شرح ماجرای من از دید شما بس شرم آور است شرط می بندم با دیدن قیافه این مردمان خوب!!!!!! باید قبول کرد که فقط درافرینششان گندم مقصر است پسرکم بخواب که نفهمی زمین،زمینه چیست!؟ این صدای زنی پیشانی سوراخ،که از کودکی من است در انتظار غم انگیز مرگ خود بنشین پایان گرفته قصه کلاغی که پیشتر از اینها رفته است وقتی که اضطراب و دور شدن ازتورا میبینم روبه روی من در آینه گرگی مخوف در لباسهای ادم است شاعر فقط برای خودش حر ف می زند شرط می بندم گوشه اتاق فقط عکس پنجره است حالا فقط بوق وخط ممتد یک دستگاه تنها نماد فاصله در ذهن شاعر است دکتر آخرین قطرات خون مرد را با دستمال جمع کرد شرط می بندم چشمان مرد مرده با خنده می گوید اهای جماعت ما باختیم نوبت یک جمع دیگراست سرنگ خالی، دستمال خونی ، دکتر،دخترکی گریست کنار لاشه مردی که مثل بوف کورتنها مسافراست
مثل حل شدن می ماند در فنجان قهوه وقتی آرام آرام تمام می شوی با شیر بخور و شکر شاید تلخی شعرهایم را بگیرد! پ ن : باران.............. |
|
+ به این قلم در
جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 13:36 توسط مری |
|
|
در جنگ ...! سهراب می بخشد , ... نیرنگ و التماس !!! رستم میکشد ,... آرام و ملتهب و مغرور!!! و می ماند یک بازو بند به جای سهراب... و این است ادبیات کهن و تاریخ ما : " نوش دارو پس از مرگ سهراب" وای بر ما...!!!
كاش ميدونستي كه بعضي واژه ها مثل درد ، كشيدنيست نه نوشتني
پ ن 1: دست نوشته ام... پ ن 2: از آن تکه ابر که تویی باران نمی بارد... میدانم از سنگ که باران نمی بارد... درسته؟ |
|
+ به این قلم در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 23:27 توسط مری |
|
|
گفتی: تا روی صندلی چرخدار نشینی نمیتونی حس ترحمو درک کنی! آره نتونستم... ولی امروز مردن رو خوب درک کردم!!! حس خوبی بود! خیلی خوب...
چند روزیست فقط به دنبال سکوتم... پرنده میخواد چند روزی خود را در قفس اتاقش زندانی کند...
|
|
+ به این قلم در
جمعه ششم مهر 1386ساعت 16:15 توسط مری |
|
|
اگر فقط چند لحظه فقط چند لحظه پایتان را بلند کنید خرده های دلم را بر می دارم...
آه خدای من!!! نجاتشان دادم... تمام دارائیم را پس گرفتم.
|
|
+ به این قلم در
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 16:47 توسط مری |
|
|
بیست وسه شمع روشن کن... من امروز دلم از تاریکی گرفته... تمام تن خسته... در انتهای یک بن بست... بیست وسه سال است که دویده ام... بیست وسه شمع روشن کن... گوشهایم در نابودی صدای هذیان می شنوند... آوازی بخوان شاید با آواز تو بتوان لحظه ای رقصید... بیست وسه شمع روشن کن... و پیکی بریز... نفسم بوی مستی میدهد اما هنوز فراموش نکرده ام فراموش شدنم را تو هم هذیان میگویی... بیست وسه شمع روشن کن... تا با تنی خسته و نفسی مست خاموششان کنم... نه برای صد سال زنده بودن... که برای لحظه ای از یاد بردن آوازهایی که نمی شود با آن رقصید...
پ ن۱: امروز هم تولد خودمه هم ویلاگم... پ ن ۲: از تو ای مهربان واسه همه چیز ممنون ...
|
|
+ به این قلم در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 14:30 توسط مری |
|
|
فکرشو کن.! یک تفنگ با یک گلوله شلیک کن!!! میتونی؟ من پایم...
|
|
+ به این قلم در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 19:13 توسط مری |
|
|
گل های سپید یاس همه از میلاد تو می گویند کودکی های عشق سرود سبز میلاد تو را می سرایند میلاد تو، رویش عطوفت، آبشار شکر، گلخنده برف است برکه زلال نور ترنم باران و سروش بهار است تبسم شبنم است و همهمه شعف و تولد زندگی میلاد شکرینت مبارک !!
روز تولد تو. روز تکرار بي امان عشق است در دل خسته ام . خسته از روزهاي بي تو بودن .خسته از روز هاي سرد و بي رحم جدايي ها. روز تولد تو روز ميلاد عشق است .عشقي پاک چون پاکي دل و چشمانت . من عشق را سال ها بود که جستجو مي کردم و اکنون آن را در پاکي نگاهت يافته ام. تو سفير روشنايي هاي و پيک مهرباني هاي، تو را سال ها گم کرده بودم و اکنون در زاد روز تولدت باز يافته ام، اي فرشته ي کوچک خوشبختي من . امشب در آستانه ي ۲۰ سالگي ات به ميهماني ستاره ها رفتم ام و آنها را ميزباني گرم و مهرباني ديده ام گفته ام که درغم دوريت چون شمعمي سوزم . سراغت را از آنان گرفتم با چشمان چشمک زن خود ماه را نشانم دادند آنان نيز چون من مي دانند که تو مثل گل و ماه پاکي و من يقين دارم امشب ستاره ها خواب تورا خواهند ديد. چون از مهرباني تو با آنها صحبت کردم............ نازنینم تولدت مبارک
پ ن : تموم ِ گـُلاي دنيا رُ به تو پيشكش مي كنم، بي اين كه بچينمشون |
|
+ به این قلم در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 1:49 توسط مری |
|
|
من اگه ابری داشتم... این بازی وبلاگی -- که دوست داشتم تو بازی نباشم وفقط قضاوت کنم... اما دوست عزیزی(راوی پاییز) منو به این بازی دعوت کرده که دوست ندارم لطفشون رو نادیده بگیرم... من اگه ابری داشتم... آخه اینجا سوال پیش میاد که ابر تخته پاک کنی یا ابر آسمونی...؟ من قبلاٌ روانشناسی این سوال روخوندم. اما اصلاٌ بهش اعتقادی ندارم وفقط نظرم رو در مورد یک تکه ابرآسمونی میدم... من اگه ابری داشتم دوست دارم از نوع باران زا باشه!!! یک تکه از اون ابر رو می کندم ومیذاشتم تو قوطی حلبی صادق هدایت..! چون شدیداٌ به یک تکه ابر نیاز دارم تا هنگام بغض , اشک واسه چشمام کم نیارم. چون بکارت چشمهایم از روز نخست خدشه دار بود بد گریه میکنم گاهی.. بد!!! (( تابوت ))
|
|
+ به این قلم در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 22:54 توسط مری |
|
|
شو...
این صدای فریاد من بود.فریادی که بر سر شب زدم.فریادی که خشم مرا با بی رحمی شب ادغام می کرد.فریادی که روحم را در میان ذرات تاریکی شناور می ساخت. فریادی که از وجود تنهایم سر چشمه می گرفت. من فراموش کرده بودم که شب مدت ها پیش خاموش شده است. اشک هایش سرازیر شد.اشک هایی که قدرت من خواهند شد.من بر سر شب فریاد زدم. من او را محاکمه کردم. به جرم هیچ. به جرم سکوت.به جرم نفس های آرام و سردش.من دچار شب شده ام.من ستاره هایش را می پرستم.من ماهش را در آغوش می کشم و در میان سیاهی شب گم می شوم.می روم و می روم. می میرم و زنده می شوم. بر سرش فریاد می کشم؛ اما او آرام است. سکوت می کند.می گذارد تا دل سیاهم با سیاهی اش پیوند یابد.اشک هایش قدرت من می شوند.اشک هایی که بر روی موهایم می ریزد و مرا با خود به قعر تنهایی و سرما می برد. اشک هایی که بر روی قلبم یخ می بندند. اشک هایی که قدرت من می شوند. بر سرش فریاد می زنم.اما شب خاموش است و تنها اشک می ریزد و این اشک ها قدرت من می شوند..!
از شمع سه چيز ياد گرفتم ايستاده بميرم... بي صدا بميرم... پاي دوست بميرم... |
|
+ به این قلم در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 20:43 توسط مری |
|
|
امشب خودم را ديدم که در گوشه اي تاريک و تنگ به دور از چشم زمان نشسته ام!!! وخود را در انديشه ي زمان فرو برده ام..!!! در دلم آشوبيست!!اما چرا؟؟؟ آخربه کدام گناه؟؟ که يک دم شکنجه گر هاي زندان روزهاي به ياد مانده اي که از تو داشتم ..!! مرا در برکه ي کوچک اشکهايم با سنگهايي از عشق تو در تنهايي شب مرگ عشقمون سنگسار ميکردند!! که چرا به تو مي انديشيدم؟؟؟ ستاره ها نيز مرا بي هيچ سخني به يکديگر نشان ميدادند
مهم نبود دستانم یا دستانت , کدام گره سفت کرد! گرهء دار مرا... تو چرا لگد زدی بر این چهارپایهء عتیق؟؟!!
|
|
+ به این قلم در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 15:57 توسط مری |
|
|
تو به من خنديدي.......
و نميدانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم. باغبان از پي من تند دويد... سيب را دست تو ديد..... غضب الوده به من کرد نگاه.... سيب دندانزده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتي و هنوز...... سالهاست که در گوش من آرام آرام... خش خش کام تو تکرار کنان ميدهد ازارم. و من انديشه کنان غرق اين پندارم که چرا........ خانه ي کوچک ما سيب نداشت.
|
|
+ به این قلم در
پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:48 توسط مری |
|
|
عجب صبری خدا دارد
0 0 0 عجب صبری خدا دارد
0 0 0 عجب صبری خدا دارد
0 0 0 عجب صبری خدا دارد
برای خاطر تنها يکی مجنون صحرا گرد بی سامان
0 0 0 عجب صبری خدا دارد
پروانه می کردم..! 0 0 0
0 0 0
عجب صبري خدا دارد عجب صبري خدا دارد...
|
|
+ به این قلم در
پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 15:13 توسط مری |
|
|
با خزانت نیز خواهم ساخت . خاک بی خزانم 0 0 0 اگر سکوت کرده ام برای شکستن تو نیست سکوت کرده ام تا صدای رفتنم را بشنوی وای از این بغض سرکش.....
|
|
+ به این قلم در
شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 20:44 توسط مری |
|
|
کالبدهای سوخته،
عید امسال هیچ حسی به من نمی ده -سال ۸۵ که اصلاٌ سال جالبی نبود... به هر حال تبریک صمیمانه من رو پذیرا باشید امیدوارم برا همه سال خوبی باشه مخصوصاٌ برا عاشقا.... |
|
+ به این قلم در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 12:22 توسط مری |
|
|
... و ناگهان ... زن گناهکارشهر ,حاضر شد...زنی که میدانست مسیح در خانه مرد فریسی در حال غذا خوردن است...بطری مرمرین محتوی معجون را برداشت. پشت سر او ایستاد.کنار پاهایش نشست... پاهایش را با اشک چشمانش شستشو داد... پاهایش را با موی سرش خشک کرد...پاهایش را بوسید...پاهایش رابا معجون تقدیس کرد... مرد فریسی که او را دعوت کرده بود با مشاهده آن منظره اندیشید: ((اگر این مرد پیامبر باشد حتماٌ میداند زنی که او را لمس می کند. کیست...او زنی گناهکار است!...)) مسیح گقت: شمعون! می خواهم چیزی به تو بگویم... مرد فریسی گفت: بگو ای استاد!... شخصی که به دیگران پول قرض میداد. دو بدهکار داشت . یکی ار آنها پانصد دینار و دیگری پنجاه دینار به او بدهکار بودند...چون هیچ یک از این دو نفر برای بازپرداخت بدهی پولی نداشت . آن شخص طلب خود را بخشید... خوب . تصور می کنی کدام یک ار آن دو مرد . بیشتر از دیگری شخص طلبکار و در عین حال بخشنده را دوست داشته باشد؟ شمعون پاسخ داد: تصور می کنم کسی که بدهی بیشتری داشته... مسیح گفت: پاسخ درستی دادی... آنگاه نگاه به زن کرد و ادامه داد: این زن را می بینی ؟ ... من به خانه تو آمدم ولی آب برای شستشوی پاهایم نیاوردی... ولی او پاهای مرا با اشکهایش شست و با موهایش خشک کرد... تو ورود مرا تبرک به حساب نباوردی ولی او از لحظه ورود به بوسیدن پاهای من پرداخته... تو روی سرم آب مقدس نریختی ول او مرا با آن معجون تقدیس کرد... به همین دلیل باید به تو بگویم که بیشتر گناهان او بخشیده می شود. زیرا بیشتر عشق ورزید... ولی کسی که کمتر عشق بورزد کمتر گناهانش بخشیده می شود.
هر روز از خواب بیدار میشوم میبینم که هنوز امروز است. فردا آرزوست.آخر می دانی فردا روز خوبی است . روزی است که که تو را دوباره خواهم دید. |
|
+ به این قلم در
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 13:28 توسط مری |
|
|
پنجشنبه،غروب ، قبرستان يك فضاي غريب،حزن آلود هر طرف را نگاه مي كردي روز لشكر كشي ماتم بود در هواي هميشه نم نـاكش بوي عود و گلاب مي پيچيد يك نفر روي قبر جان مي داد يك نفر توي قاب مي خنديد سر من گيج مي شود انگار باید از نصف راه برگردم مثل روحی فراری از دوزخ گور خود را سريع گم كردم پنجشنبه، غروب، زايشگاه يك كمي آن طرفتر از گلزار اين دفه گريه هاي يك بچه باز هم يك شروع ،يك تكرار زندگي اتهام آدمــــــــــها حبسهائي عجيب طولاني خوشبحال كودكي مرده بدترین اتفاق انســــــانی چار ديوار خط خطي ،سلول موقع پر كشيدن از زندان وعدگاه من و شما باشد پنجشنبه، غروب ،قبرستان پنجشنبه، غروب ،قبرستان
|
|
+ به این قلم در
پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 12:1 توسط مری |
|
|
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی است
اگر به خانه من آمدی-برای من...!!!یادش گرامی...
و من خواب دیدهام... خوابی آشفته خواب دیدم که ماهیها در عزای رودخانه به مرداب نشستهاند و من هایهای برای سرخی به لجن کشیدهشان ضجه میزنم
|
|
+ به این قلم در
جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 18:18 توسط مری |
|
|
حالا دیگر زائر مزاریاسهای کوچک و بی چراغ من هستم وبس نمی دانم ولی شاید بخت همان مسافر غریبی بود که سالها پیش به دست آدمیان این دیار سنگسار شد... فعلاٌ بابد بروم چند واژه غمگین کنار پنجره انتظار مرا می کشند از این به بعد نامه هایت را به شکل یک دعا برام بغرست شاید کسی آن ها را در دل خروارها سکوت برایم بازخوانی کند می بوسمت بانوی بی نشان رویاهای کودکی مرا ببخش که پنداشتم شادی پرواز پرستوها ازشوق حضورتوست آن ها بهار را با تو اشتباه می گیرند آخر کوچکند... کوچکم...
گناه آن دو چشم روشن تبدار تماشا بود یا بیداری کاین گونه در شبی بارانی و تنها سرخ از تیر باران گلوله های افیون است برزمین سرد تنها تماشا یا بیداری؟ |
|
+ به این قلم در
جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 12:17 توسط مری |
|
|
سنگ می گفتی چرا سنگ سخنی نمی گویی با کسی اخر کلامی نمی گویی تو چگونه بگوید اخر این سنگ وقتی زبان گل سرخ را نمی فهمد بگو چه می تواند بگوید این سنگ تا باز گنجشک ها نگریزند با دیدن اش و پنجره ها دیگر با شنیدن حرف "س" دل شیشه ای شان نلرزد با من بگو اخر کجا دیده ای پروانه ای روی سنگی نشسته باشد همه خوشحالی من این است کودکی با من گردویی بشکند یا که با من لی لی بازی بکند... تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد
|
|
+ به این قلم در
جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 12:40 توسط مری |
|
|
پائيز..... ای تنها گل هميشه بهارم... پائيز .... ای همسفر شبهای گمگشته ام پائيز ..... ای تنها فصل نوشتن... پائيزم... بی تو پس از يلدا چه کنم.... بی تو دفتر شعرم پر از تنهايی... بی تو من مسافر تنهای رفتن.... به من بگو: بی تو با پس کوچه های بارانی چه کنم...؟ پائيزم.... ای تازه تر از هميشه... پائيزم.... ای نشسته بر پر مرغان نگاهم... پائيزم.... بی تو من بی شب و بی شمع و بی ترانه .... بی تو اما بيادت سبز تر از هميشه آبی تر از فردا جاری تر دريا من ترانه خواهم گفت..... بايد می نوشتم همه هق هق تنهائی ات را...... مرا بياد داشته باش ای که در دل داری هوای رفتن..... پ ن1:چقدر حرف بود که فکر میکردم امشب میتونم بنویسم اما انگار همشون مثل بازی صبحگاهی گنجشکها سریع پرواز میکنند نمیشه گرفتشون پ ن2:این روزها تنهایی برام بهترین درمون هست در تنهایی احساس سبکی میکنم احساس با خود بودن امشب شب یلدا هست بلندترین شب سال و من شبها را دوست دارم . حالا یاد گرفتم از تنهایی ها گله نکنم تنهایی برای من یه فرصت هست بعضی وقتها میترسم که از دستش بدم…
يلدائيان امشب چه شد ? |
|
+ به این قلم در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 1:2 توسط مری |
|
|
اين آمدن و رفتنم از بهر چه بود ... برگ های زرد و سرخ فکر نمی کردند که از شاخه درخت جدا شده و به برزخی که پاهای بی رحم عابرین برایشان می سازند دچار شوند و این آخر کار نیست آنها نمی دانستند فقط این برزخ نیست بلکه باید خرد و ناچیز در زیر سرمای سخت و سفید برای همیشه با درخت خداحافظی کنند باید می دانستند وقتی به بهانه ی خزان درخت را تنها گذاشتند و دلش را شکستند چنین سرنوشتی پیش روی آنهاست با این حال هیچ وقت درخت از آنها دلگیر نشد چون عاشق آنها بود و می دانست عشق جدایی دارد... هنگام پاييز...
پ ن:سکوت یعنی صدای پای تنهایی ... « تمام پائیز را به احترام اولین نگاه سکوت کردم ... وجودم را فریادی فراگرفته بود که حنجره تاب ستیزش را نداشت ... آتشی درونم شراره میریخت که یارای مقابله ام با آن نبود ؛ پاسخم تنها سکوت بود شاید وقتی دیگر مجالی برای حرفای ناگفته ام پیدا شود ... »
|
|
+ به این قلم در
جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 20:47 توسط مری |
|
|
وسکوت........ زیباترین آواز در سمفونی تنهایی در اوج فرو رفتن در خویش در اعماق قله ی رهایی به هنگامی که نمیبینی آشنایی که ببیند تورا که برهاند تورا از قفس بغض که بپرسد: )) به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای؟(( کاش گوشی .سکوتم را میشنید!!!! این روز ها همه اش دلم میخواهد فرار کنم . از آدم ها امروز باران نم نم می آمد و من در میانه مخزن نیمه تاریک یاد پاییز های سالی قبل بودم...
پ ن:سکوتم را به باران هدیه کردم , تمام زندگی را گریه کردم |
|
+ به این قلم در
جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 20:43 توسط مری |
|
|
خواندم ... بر هيچ دلي اثر نكرد ... شكستم ... حديث عشق را خواندم ... بر هيچ دلي اثر نكرد ... شكستم ..
چاقو را برداشتم . آسمان را به اندازه ي ماه بريدم .تا از دريچه ي شب . چشمان بي خوابم بيفتد. صبح ،چاقو را برداشتم .نقش دو ماه ،از آسمان چشمانم بريدم . و در شيشه ي تاريك تنهايي ام پنهان كردم .چاقو را برداشتم . دو بال پرنده را بريدم . تا خوش خيال نباشد .چرا تعجب مي كني ؟ خواستم تا به ديوار فردا نكوبد!!! چاقو را برداشتم، انگشت اشاره ام را بريدم ! تا ديگر كبوتر را نشانه نرود! مبادا كه ،آرزو بر خاك افتد !چاقو را برداشتم ،سيب را دو نيم كردم !و روبه روي خيالش گذاشتم .بلكه سهمش را از عشق بردارد !!چاقو را برداشتم. عشق را به پهناي جاده بريدم . تا پاي رفتنش را بگيرد .چاقو را برداشتم ، بر سينه ام، نقش قلب را كندم . شايد چيزي بفهمد . چاقو را برداشتم ، لبخند را از لبانم بريدم ، تا بيهوده بر عشق نلغزد !چاقو را برداشتم ، آرزو را از جانم بريدم . و در گورستان نگاهش دفن كردم . چاقو را برداشتم ،روي پوست احساسم كشيدم .و خون جهان بيرون زد .چاقو را برداشتم ، شكم كسي را كه در آينه ايستاده بود ، پاره كردم !! آن وقت من بر زمين افتادم .چاقو را برداشتم، تا ديوار رازخمي كنم ،فرياد كشيد .درد فاصله بودن برايم كافي ست !!!چاقو را برداشتم ، طرح نامم را روي درخت كندم. سال ديگر ،يادگاري درخت براي من ، خطوط نفرت خواهد بود. چاقو را برداشتم ،با آن روي برف ها نوشتم . من از اين چاقوكش مي ترسم . آخه فهميدم كه همگي از سنگند ... و تازه فهميدم كه همگي از سنگند ... |
|
+ به این قلم در
جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 21:26 توسط مری |
|
|
پاييزِ سرخِ برگريزِ باراني سردي است.
پس من چرا به ياد نمي آورم كه كي بود آن روزي كه سوختم و بر زمين ريختم و باريدم و سرد شدم؟
پادشاه فصلها، پائیز یک لحظههائی، که اصلا معلوم نیست کی و کجا قرار است ناگهان بیایند سراغ آدم، همینطور که راه میروی و سرت به کاری گرم است ـ کاری که حتی به راه رفتن هم شاید نیاز نداشته باشد؛ مثلا... عطر میزنی ـ ناگهان... کششی غریبه و تازه و خاص در همان عطر خودت (که برای عطر خودت هم نبوده؛ انگار یادآور عطری آشنا)؛ ترکیب عطرت با رایحهی دیگری که در هوا پخش شده دور و برت، نسیمی ناشناخته و آنی، خُنکا یا گرمائی که درست نمیفهمی برای فصل است یا چیز دیگر؛ یکباره سراغت را میگیرد و... بلندت میکند، یک آن، میبردت جای دور یا نزدیکی که نمیفهمی کجاست، مثل خوابی که یادت نمانده، و شوری، شوقی، ذوقی، جوش میزند در دلت، درست حوالی جناق سینهات و یک لحظه چشمت را میبندی و سوزی دلپذیر را با یک نفس کوتاه و عمیق در وجودت مزمزه میکنی... در زمان سفر میکنی برای لحظهای خیلی کوتاهتر از لحظه، اما هیچ نمیفهمی کجا رفتی. چیزی را به خاطر میآوری، بهغایت دلنشین، اما نمیدانی چه چیزی... یک لحظه مثل لحظات پائیز مستعجلی در مرداد یا شهریور... گریبانت را میگیرد و پیش میکشدت ـ مهربانانه و با عشوهگریِ خاص برگی طلائی که با نم باران پائین میآید از درخت، رقصکنان ـ انگار بخواهد ببوسدت، اما نمیبوسد و فقط هُرمی مشتاق به صورتت میدهد و... این حسها، این حضورهای نامرئی و ناگهانی و آنی ـ که نه میشود درست گفتشان و نه میشود اثباتشان کرد ـ انگار فقط مخصوص پائیزند. پائیز زیباست؛ بداهه و بدیهی.
|
|
+ به این قلم در
جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 21:15 توسط مری |
|
|
با قلم مي گويم: اي همزاد،اي همراه اي هم سرنوشت هر دومان حيران بازي هاي دوران هاي زشت شعرهايم را نوشتي دست خوش؛ اشك هايم را كجا خواهي نوشت؟ (فريدون مشيري)
تقصیر خودمان بود یک پنجره ساختیم با میله های مشبک دیگر و بعد خیلی دورتر یک آسمان با چند ابر کاغذی سپید حالا باید بنشینیم و هی پرواز بکشیم هی گریه کنیم...
|
|
+ به این قلم در
جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 0:41 توسط مری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من نیمه تاریک ماه هستم
من سکوت را دوست دارم بخاطـر ابهت بي پا يانش ...... فريادرو مي پرستم بخاطـرانتقام گمگشته در عصيانش ... فردارا دوست دار م بخاطرغلبه اش بر«فلک کج مدار» ... پائيز را مي پرستم بخاطر عدم احتياج،عدم اعتنايش به بهار!!! |
|
RSS
|